تبليغاتX
تنهايي سحر
سرنوشت

تو مرا میفهمی من تو را میخواهم

  و همین ساده ترین قصه یک انسان است

  تو مرا می خوانی

  من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

  تا ابد در دل من میمانی...!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:52  توسط سحر | 
بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند

گرفته كولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می كنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر

حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است


بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

كه می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی

و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی ست

كه با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند


بهل كاین آسمان پاك

چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد

كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان

پدرشان كیست ؟

و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی كه دیدارش

بسان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم

كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور

كسی اینجاست ؟

هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟

كسی اینجا پیام آورد ؟

نگاهی ، یا كه لبخندی ؟

فشار گرم دست دوست مانندی ؟

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول وبا سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی كسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

كسی اینجاست ؟

و می بیند همان شمع و همان نجواست


كه می گوید بمان اینجا ؟

كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور

خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

كجا ؟ هر جا كه پیش آید

بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

كجا ؟ هر جا كه پیش آید

به آنجایی كه می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی كه می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كز آن گل كاغذین روید ؟

به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست

كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست

كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عمر با تازيانه شوم و بی رحم خشایرشاه

زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو ، به مرده ی من


بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

كه چونین پاك و پاكیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

كه باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است


بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:51  توسط سحر | 

شعر زیبای حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:4  توسط سحر | 
باز رسيده ام به بن بستي ديگر...

شبي بي انتها از شب هاي غربت

مي خواهم بنويسم ، مي خواهم فرياد بزنم ، مي خواهم بگويم كه هيچ چيزي شيرين تر از نبخشيدن و انتقام

گرفتن نيست ، مي خواهم نقض كنم تمام گفته هاي بزرگان را.... و نمي دانم چرا علي گفت آن جمله معروف را

كه لذتي كه در عفو است در انتقام نيست ، شايد بدانم چرا گفت ، چون هيچوقت لذت انتقام گرفتن را نچشيد ،

لذت كينه به دل گرفتن و نبخشيدن را...

كه اگر مي چشيد اين را نمي گفت.

مي خواهم مثل سهراب باشم و بگويم چه كسي مي گويد اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست....

چه كسي مي گويد كه بهار عاشق نيست ... اما ، من خود از پنجره ديدم كه نسيم ، دور او مي چرخيد و پر از

غنچه ي ياس اش مي كرد... ؟!!!

كاش ميشد برسد آن روزي

كه تمام دنيا

و همه آدميان

بر سر سفره دلتنگي خويش

قدري از جام محبت بخورند

و در آن لحظه كه سر مست شدند

جاي نفرت در دلشان

پر شود با آن جام

كاش ميشد روزي

كه دگر كاش نبود

و همه دنيا بود

پر خوبي ، پر بوي گل ياس...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:7  توسط سحر | 
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم


امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم


از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

به داد من نميرسه خداي آسمون من....


ولي ميدونم كه به داد من ميرسه ... خدايا توكل به تو ، هر چي تو بخواي راضيم به رضاي تو ، مي دونم كه تو

بهتر ميدوني چي بهتره ، دوستت دارم خدا جونم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:12  توسط سحر | 
تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم


شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم


تو كيستي كه من از موج هر تبسم تو


بسان قايق سرگشته روي گردابم

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:21  توسط سحر | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نرميدم، نگسستم

باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آمد كه دگر  از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:26  توسط سحر | 

باز هم آمدي تو بر سر راهم

 آي عشق مي كني دوباره گمراهم

 دردا من جواني را بسر كردم

 تنها از ديار خود سفر كردم

 ديريست قلب من از عاشقي سير است

 خسته از صداي زنجير است

 

دريا..... اولين عشق مرا بردي

  دنيا..... دم به دم مرا توآزردي

 

دريا سرنوشتم را بياد آور

   دنيا سرگذشتم را مكن باور

 

من غريبي قصه پردازم

 چون غريقي غرق در رازم

 گم شدم در غربت دريا

بي نشان و بي هم آوازم

 مي روم شبها به ساحل ها

  تا بيابم خلوت دل را

 روي موج خسته ي دريا

                                                  مي نويسم اوج غمها را
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:56  توسط سحر | 
ساعت 5:30 بعد از ظهر ، اينجا كجاست ؟ من كي ام ؟ ....

نه خواب نيست ، من خودمم ، اينجا هم همون اتاق خودمه ، طبقه 6 ، پانتايي هيل پارك ، فاز2 ،....كوالالامپور ،

مالزي !

ولي امروز يك حال و هواي ديگه اي داشت ، هوا شده بود پاييزي ، درست مثل بعدازظهراي روزاي اول پاييز توي

ايران ... كمي سرد ، ابري ، دلگير ، ولي دوست داشتني ! عجيبه ؟ دلگير و دوست داشتني ! آخه من دختر

پاييزم  ، واسه همين شروع فصل پاييز رو هميشه دوست دارم هر چند كه هوا دلگير ميشه ، خلاصه با اينكه

ايران نبودم و اينجا پاييزي در كار نيست ولي من حسش كردم با تمام وجود ، وقتي با خنكي يك نسيم بيدار

شدم و ديدم رو تختيمو دورم پيچيدم ، هوا رو ديدم كه ابريه و يادم اومد كه آره خودشه ... پاييز داره مياد .


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط سحر | 
واقعا نمي فهمم ، عشق چيست .... نمي دانم معناي واقعي دوست داشتن را..... چگونه باور كنم ، آخر هيچ

كس تا به اينجا نفهميد بالاخره عشق برتر است يا دوست داشتن و شايد هيچ كدام برتري ندارد.... اين ها همه 

بازي واژه هاست، معناي حقيقي اين كلمات در رفتار است ، در دل است . وقتي به دلم رجوع مي كنم و از او مي

پرسم  آيا معني دوست داشتن را مي فهمي ، خيره خيره به من نگاه مي كند ، سپس لبخند تلخي مي زند و از

من رو بر مي گرداند !!!! 

كاش نياز به دوست داشتن در دل نبود ، آيا واقعا هست ؟!! نمي دانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:58  توسط سحر |